رشيد الدين فضل الله همدانى
138
جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )
او را به دعات ملاحده متهم كردند . امام بر منبر رفت و بر ملاحده لعنت كرد و نفرين گفت . چون اين خبر به قلعهء به محمد بن حسن رسيد ، فدايى را از بهر كار او نصب كرد و بفرستاد تا او را به قلعهء آورد ، تا ما همه محكوم حكم و مأمور امر او باشيم ، يا بترساند و توبت دهد « 1 » . اين شخص [ به رى « 2 » ] به خدمت امام آمد و گفت شخصى فقيهام و هوس آن دارم كه وجيز 110 بر تو خوانم . مولانا اجابت نمود . تا مدت هفت ماه ، [ هر روز از وجيز درسى « 3 » ] بر او مىخواند ، مترصد و متشمّر بود و فرصت نمىيافت . روزى مولانا ، تنها به خلوت در خانقاهى ، مسائل چند مشكل حل كرده بود به خلوت « 4 » ؛ چاشتگاه ، خادم را براى وظيفهء تغذى و ماكول چاشت به خانه فرستاد . چون از خانقاه بيرون آمد ، فدايى فقيه منتهز فرصت بود ، [ از خادم خانقاه « 5 » ] پرسيد كه در خدمت مولانا كيست از اصحاب و احباب ؟ خادم گفت تنهاست فريد و وحيد فدايى گفت [ ساعتى « 6 » ] در آمدن درنگ و ابطا نماى كه من دو سه مسئلهء مشكل مغلق « 7 » دارم تا از خدمتش « 8 » حل كنم . و در خانقاه « 9 » رفت و در از پس محكم بربست . و [ چون پيش مولانا رسيد « 10 » ] كارد مردريگ « 11 » بكشيد و قصد مولانا فخر الدين كرد . امام برجست و گفت اى مرد ، چه مىخواهى ؟ فدايى گفت آنكه « 12 » شكم مولانا از سينه تا ناف خواهم دريد « 13 » تا چرا بر منبر ما را لعنت كردى ؟ و امام از يمين و يسار مىجست و فدايى با كارد كشيده از عقب او مىدويد . امام را از غايت حيرت و دهشت پاى به چيزى برآمد و از آن عثرت بيفتاد . فدايى او را بگرفت و بينداخت و برجست و برسينهء او نشست . مولانا از او زينهار خواست [ 57 ] و گفت توبت كردم . ملحد گفت توبت شما درست نيست . هرآينه ، چون از چنگ مرگ رهايى يا بى ، كفارت سوگند را رخصتى بجويى « 14 » . امام توبت كرد و تأكيد را از مغلّظه ياد كرد كه آن را هيچ كفارتى و رخصتى نطلبد . فدايى زود برخاست و بر امام
--> ( 1 ) . مجمع م : بفرستاد و گفت اگر او را بدين قلعه آورى ما همه محكوم حكم و مامور امر او باشيم و اگر او را نتوانى آورد بترسانى و مهلت دهى ؛ زبده : فدايى طالب علم را بفرستاد تا اگر بتواند او را به قلعه دعوت كند و الا بترساند و توبه دهد از مذمت نزاريه . ( 2 ) . مجمع م ( 3 ) . مجمع م ( 4 ) . مجمع د : روزى مولانا تنها در خلوت مسألهاى چند مشكل حل كرده بود . ( 5 ) . مجمع م : ( 6 ) . مجمع م ( 7 ) . مجمع م و د : مغلق ؛ ص : متعلق ( 8 ) . مجمع م : به خدمتش ( 9 ) . مجمع م : به خانهء مولانا ( 10 ) . مجمع م ( 11 ) . مجمع م : كاردى چون قطرهء آب ؛ زبده : كارد بكشيد . ( 12 ) . مجمع د : اينك ( 13 ) . مجمع م : بدرم ( 14 ) . ص : بجويى ؛ مجمع م و د : جويى